۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

I Like Chopin | Gazebo


Remember that pianoSo delightful unusualThat classic sensationSentimental confusion

Used to sayI like ChopinLove me now and again

Chorus :Rainy days never say goodbyeTo desire when we are togetherRainy days growing in your eyesTell me where's my way

Imagine your faceIn a sunshine reflectionA vision of blue skiesForever distractions

Used to sayI like Chopin
20 - gazebo - i like chopin
Powered by mp3skull.com

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

داریوش اقبالی | مصلوب





به صليب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبري مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من 
به سكوت تن ندادم حالا ميرم بي‌كفن
وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن
معني آواز هم اين بود ته بن‌بست داد كشيدن
وقتي حتي توی خلوت فكر آزادي قفس بود 
گفتني‌ها رو مي‌گفتيم اگه فرصت يه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روي صليب ويرون شدم من
شرف نفس من گه شد قفس من 
به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن
توي شب‌هاي سكوت فرياد من بود
ته جنگل خواب بيــــداري رود
از غروب هراس تا صبح موعـــود 
تيغ خشم خليل بر قلب نمــــرود
در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم
بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم
از كسي كه مثل بختك تو شب‌هام انداخته سايه
يه سوال ساده كردم نفرت من شد گلایه


‫داریوش اقبالی، آهنگ مصلوب خود را به شاهین نجفی تقدیم کرد

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

مدونا | frozen




"Frozen"


You only see what your eyes want to see

How can life be what you want it to be

You're frozen
When your heart's not open

You're so consumed with how much you get

You waste your time with hate and regret

You're broken
When your heart's not open

Mmmmmm, if I could melt your heart

Mmmmmm, we'd never be apart
Mmmmmm, give yourself to me
Mmmmmm, you hold the key

Now there's no point in placing the blame

And you should know I suffer the same

If I lose you
My heart will be broken

Love is a bird, she needs to fly

Let all the hurt inside of you die

You're frozen
When your heart's not open

‫توماس آندرس | Soldier


videoclip
live

Soldier
In these days of destiny
Uncertainty
Be strong
And if you see the worldly wilds
In the skies
Beware
Chorus
For I will, I'll be your soldier
Yes I will, I'll be your soldier
I will, I'll always be your guy
Yes, I will...
Whenever need someone
I'll be there
And if the world is closing in
It's never a sin
To beware
When the taste is bittersweet
In complete
Be strong
Chorus
Whenever need someone
I'll be there
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy
The only one soldier-boy


سرباز

در این روزهای سرنوشت ساز
تردید ها وجود دارد

قوی باش
و اگر که می بینی که این دنیا وحشی و بی رحم است
از این آسمان ها برحذر کن

برای اینکه من خواهم بود , من سرباز تو خواهم بود
بله من خواهم بود , سرباز تو خواهم بود
خواهم بود , من همیشه مرد تو خواهم بود
بله خواهم بود...

هرگاه که تو نیازمند کسی باشی
من آنجا خواهم بود

و اگر همه ی درهای دنیا به رویت در حال بسته شدن است
برحذر کردن از آن هیچ گناهی نیست

هنگامی که طعم زندگی برایت گاه تلخ و گاه شیرین می نماید
کاملا قوی باش

هرگاه که تو نیازمند کسی باشی
من آنجا خواهم بود

این تنها پسری که سرباز توست
این تنها پسری که سرباز توست...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

‫شیراز در ‫نگاه شاعران


فردوسی 
‫سرهفته را کرد آهنگ ری 
همه ره به آرامش و رود ومی 
دو هفته در این شهر بخشید مرد 
سوم هفته آهنگ «شیراز» کرد 
هیونان فرستاد چندی زِ ری 
سوی پارس نزدیک کاووس کی
□ □ □ □ □ □ □ □ □ ‫
سعدی
در اقصای عالم بگشتم بسی
به سر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه­ای یافتم
زهر خرمنی خوشه­ای یافتم
چو پاکان شیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت برین خاک باد
     
* * *
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر باز آمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشه شیرین ز شکر باز آمد
* * *
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
* * *
باد صبح و خاک شیراز آتشی است
هر کرا در وی گرفت آرام نیست 
  □ □ □ □ □ □ □ □ □
حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
* * *
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
* * *
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزل­های حافظ از شیراز
* * *
خوشا شیراز و وضع بی مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
* * *
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
* * *
اگر چه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
* * *
به شعر حافظ شیراز می­رقصند و می­نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی 
   □ □ □ □ □ □ □ □ □
 گوته
‫این چه نقش رنگارنگی است
که در نظرم آسمان را به تارک ماهورها پیوند می­زند؟
گویی مِه بامدادی
در برابر چشمان تیزبینم پرده­ای کشیده است.
* * *
آیا این تپه ماهورها، خیمه­هایی هستند
که وزیر برای زنان محبوب حرمسرایش زده است؟
آیا این فرش­های رنگ رنگی هستند،
که [به فرمان او] در بزمگاه سوگلی­اش گسترده­اند؟
* * *
سرخ و سپید، در هم آمیخته، پر از نقش و نگار
بعید می­دانم تماشاگهی زیباتر از این به چشم توان دید
حافظا
شیراز تو، چه سان
بر این ناحیه­های مه­آلود شمال کوچ کرده است؟ 
   □ □ □ □ □ □ □ □ □
 ‫باباطاهر
سپاهونم، سپاهونم چه جایی

که هر یاری گرفتم بی وفا بی

شوم واشم روم تا سوی شیراز

که هر یاری گرفتم بی وفا بی




  

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

چند عکس قدیمی | سعدیه و حافظیه

‫سعدیه
‫سعدیه
‫سعدیه
‫سعدیه
‫حافظیه
‫حافظیه
‫حافظیه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

سوده ی الماس | فریدون توللی




















آتش، نکشد چون گل روی تو، زبانه‏
ای مرغ دل از عشق رخت، مست ترانه‏
 
بگذار که بوسم لب و در پای تو افتم‏
از شیب هوس‏ پرور آن مَرمَر شانه‏
 
چون غنچۀ سر برزده از سینۀ برف است‏
پستان تو بر سینه و، نافت به میانه
آن سیب خوش‏ چانه به من ده،که نگیرم‏
این‏گونه، ز آسیب غمت، دست به چانه‏!
 
صد بوسه به لب دارم و، صد بوسه به انگشت‏
خوش نیست،که بوسد سر گیسوی تو، شانه‏
 
هر خسته،که در گلشن آغوش تو خسبد
ز آن باغ مرادش، نتوان کرد روانه‏
 
ما کوردلان را، مگر آن گوی دو پستان‏
آگه کند، از صنع خداوند یگانه!
 
اندوه دلم بشکن و، بوسی دگرم بخش‏
ای نوش لبت، چارۀ اندوه زمانه‏
 
گر سودۀ الماس، بر اندام تو ریزند
چیند دل چون مرغ منش، دانه به دانه!
 
زین بزم خوش، ای فتنه که در کار گریزی‏
بگذار که یاری کنمت، تا در خانه‏
 
پیغام تو،بر بال کبوتر نتوان بست‏
ای بوسه به لب،خیز و هواگیر،ز لانه‏
 
ای کودک آغوش هوس‏ناک "فریدون‏"
شیرین‏ تر ازینت، نتوان گفت فسانه

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

و آنگاه شیطان کمربندی از انتحار بر تن نمود و سپس "Bang" بزرگ حادث شد



۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

‫فشن شوی زلیخا | حمید بهرامی

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

گل آقا |‫ ‫عید نوروز‫


 
 
hamidrezaeid65465465465.jpg
 K20-01final1.jpg
e-namak-abkjhgfdertyhuj.jpg
K18-1finalnoruz.jpg 
Untitled-15.jpg 

noruzkashkool89475t.jpg 
K14-01final4.jpg 
K21-01final2.jpg 
tasvi546945khatere.jpg 




۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

لئونارد کوهن | suzanne



Suzanne takes you down to her place near the river 

You can hear the boats go by 

You can spend the night beside her 

And you know that she's half crazy 

But that's why you want to be there 

And she feeds you tea and oranges 

That come all the way from China 

And just when you mean to tell her 

That you have no love to give her 
Then she gets you on her wavelength 
And she lets the river answer 
That you've always been her lover 
And you want to travel with her 
And you want to travel blind 
And you know that she will trust you 
For you've touched her perfect body with your mind. 
And Jesus was a sailor 
When he walked upon the water 
And he spent a long time watching 
From his lonely wooden tower 
And when he knew for certain 
Only drowning men could see him 
He said "All men will be sailors then 
Until the sea shall free them" 
But he himself was broken 
Long before the sky would open 
Forsaken, almost human 
He sank beneath your wisdom like a stone 
And you want to travel with him 
And you want to travel blind 
And you think maybe you'll trust him 
For he's touched your perfect body with his mind. 

Now Suzanne takes your hand 

And she leads you to the river 

She is wearing rags and feathers 

From Salvation Army counters 

And the sun pours down like honey 

On our lady of the harbour 

And she shows you where to look 

Among the garbage and the flowers 

There are heroes in the seaweed 
There are children in the morning 
They are leaning out for love 
And they will lean that way forever 
While Suzanne holds the mirror 
And you want to travel with her 
And you want to travel blind 
And you know that you can trust her 
For she's touched your perfect body with her mind


 سوزان تو را به خانه‌ی رودکنارش می‌برد می‌توانی صدای قایق‌ها را که می‌گذرند بشنوی
می‌توانی شب را با او بگذرانی
و می‌دانی که مشنگ است
اما همین است که می‌خواهی آنجا باشی
برایت چای پرتقالی می‌آورد
که از راه دور چین می‌آید
و تا می‌آیی بگویی
که میلی به او نداری
دلت را به دست می‌آورد
و می‌گذارد رود بگوید
که همیشه عاشقش بوده‌ای
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و می‌دانی که باورت می‌کند
که تو در خیال به تن بی کم و کاستش دست کشیده‌ای
و عیسا وقتی بر آب ‌رفت
دریانوردی بود
و از برج چوبی متروکش
زمانی دراز را به تماشا گذراند
و تا یقین کرد
فقط آن‌هایی می‌توانند ببینندش که دارند غرق می‌شوند
گفت «پس همه دریانوردند
تا که دریا آزادشان کند»
اما خودش خیلی پیش از آن که آسمان راهش بدهد
از پا در آمد
به خود وانهاده، انگار آدمی
چون سنگی زیر حکمتت فرو رفت
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و خیال می‌کنی شاید باورش کنی
که او در خیال به تن بی کم و کاست تو دست کشیده است
حالا سوزان دستت را می‌گیرد و تو را به کنار رود خانه می‌برد شندره‌های خیریه‌ی سپاه رستگاری
را پوشیده است
و آفتاب مثل عسل
بر «بانوی ما»ی بندر می‌ریزد
و او نشانت می‌دهد که
میان آشغال‌ها و گل‌ها کجا را بگردی
قهرمان‌هایی لابلای علف‌های دریایی
بچه‌هایی در صبح
پی عشق به بیرون خمیده‌اند
و همیشه هم خمیده می‌مانند
وقتی سوزان آینه به دست می‌گیرد
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و می‌دانی که می‌توانی باورش کنی
که او در خیال به تن بی کم و کاست تو دست کشیده است.