۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

لئونارد کوهن | suzanne



Suzanne takes you down to her place near the river 

You can hear the boats go by 

You can spend the night beside her 

And you know that she's half crazy 

But that's why you want to be there 

And she feeds you tea and oranges 

That come all the way from China 

And just when you mean to tell her 

That you have no love to give her 
Then she gets you on her wavelength 
And she lets the river answer 
That you've always been her lover 
And you want to travel with her 
And you want to travel blind 
And you know that she will trust you 
For you've touched her perfect body with your mind. 
And Jesus was a sailor 
When he walked upon the water 
And he spent a long time watching 
From his lonely wooden tower 
And when he knew for certain 
Only drowning men could see him 
He said "All men will be sailors then 
Until the sea shall free them" 
But he himself was broken 
Long before the sky would open 
Forsaken, almost human 
He sank beneath your wisdom like a stone 
And you want to travel with him 
And you want to travel blind 
And you think maybe you'll trust him 
For he's touched your perfect body with his mind. 

Now Suzanne takes your hand 

And she leads you to the river 

She is wearing rags and feathers 

From Salvation Army counters 

And the sun pours down like honey 

On our lady of the harbour 

And she shows you where to look 

Among the garbage and the flowers 

There are heroes in the seaweed 
There are children in the morning 
They are leaning out for love 
And they will lean that way forever 
While Suzanne holds the mirror 
And you want to travel with her 
And you want to travel blind 
And you know that you can trust her 
For she's touched your perfect body with her mind


 سوزان تو را به خانه‌ی رودکنارش می‌برد می‌توانی صدای قایق‌ها را که می‌گذرند بشنوی
می‌توانی شب را با او بگذرانی
و می‌دانی که مشنگ است
اما همین است که می‌خواهی آنجا باشی
برایت چای پرتقالی می‌آورد
که از راه دور چین می‌آید
و تا می‌آیی بگویی
که میلی به او نداری
دلت را به دست می‌آورد
و می‌گذارد رود بگوید
که همیشه عاشقش بوده‌ای
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و می‌دانی که باورت می‌کند
که تو در خیال به تن بی کم و کاستش دست کشیده‌ای
و عیسا وقتی بر آب ‌رفت
دریانوردی بود
و از برج چوبی متروکش
زمانی دراز را به تماشا گذراند
و تا یقین کرد
فقط آن‌هایی می‌توانند ببینندش که دارند غرق می‌شوند
گفت «پس همه دریانوردند
تا که دریا آزادشان کند»
اما خودش خیلی پیش از آن که آسمان راهش بدهد
از پا در آمد
به خود وانهاده، انگار آدمی
چون سنگی زیر حکمتت فرو رفت
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و خیال می‌کنی شاید باورش کنی
که او در خیال به تن بی کم و کاست تو دست کشیده است
حالا سوزان دستت را می‌گیرد و تو را به کنار رود خانه می‌برد شندره‌های خیریه‌ی سپاه رستگاری
را پوشیده است
و آفتاب مثل عسل
بر «بانوی ما»ی بندر می‌ریزد
و او نشانت می‌دهد که
میان آشغال‌ها و گل‌ها کجا را بگردی
قهرمان‌هایی لابلای علف‌های دریایی
بچه‌هایی در صبح
پی عشق به بیرون خمیده‌اند
و همیشه هم خمیده می‌مانند
وقتی سوزان آینه به دست می‌گیرد
و می‌خواهی با او سفر کنی
و می‌خواهی چشم بسته سفر کنی
و می‌دانی که می‌توانی باورش کنی
که او در خیال به تن بی کم و کاست تو دست کشیده است.



0 Comments:

ارسال یک نظر