۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

سوده ی الماس | فریدون توللی




















آتش، نکشد چون گل روی تو، زبانه‏
ای مرغ دل از عشق رخت، مست ترانه‏
 
بگذار که بوسم لب و در پای تو افتم‏
از شیب هوس‏ پرور آن مَرمَر شانه‏
 
چون غنچۀ سر برزده از سینۀ برف است‏
پستان تو بر سینه و، نافت به میانه
آن سیب خوش‏ چانه به من ده،که نگیرم‏
این‏گونه، ز آسیب غمت، دست به چانه‏!
 
صد بوسه به لب دارم و، صد بوسه به انگشت‏
خوش نیست،که بوسد سر گیسوی تو، شانه‏
 
هر خسته،که در گلشن آغوش تو خسبد
ز آن باغ مرادش، نتوان کرد روانه‏
 
ما کوردلان را، مگر آن گوی دو پستان‏
آگه کند، از صنع خداوند یگانه!
 
اندوه دلم بشکن و، بوسی دگرم بخش‏
ای نوش لبت، چارۀ اندوه زمانه‏
 
گر سودۀ الماس، بر اندام تو ریزند
چیند دل چون مرغ منش، دانه به دانه!
 
زین بزم خوش، ای فتنه که در کار گریزی‏
بگذار که یاری کنمت، تا در خانه‏
 
پیغام تو،بر بال کبوتر نتوان بست‏
ای بوسه به لب،خیز و هواگیر،ز لانه‏
 
ای کودک آغوش هوس‏ناک "فریدون‏"
شیرین‏ تر ازینت، نتوان گفت فسانه

0 Comments:

ارسال یک نظر